تبلیغات
منتظران مصلح - چراغهای روشن...
مقام معظم رهبری در دیدار با دانشجویان، انگیزه، همت، شجاعت، قدرت تفکر و عزم راسخ نسل امروز را تضمین کننده تداوم راه انقلاب دانستند و خطاب به جوانان میهن افزودند: کشوری که با قدرت و ایستادگی به اینجا رسیده باید به پیش برود و الگویی تمام عیار برای جوامع اسلامی ایجاد کند و این وظیفه مهم تاریخی، از عهده شما نسل پرنشاط و مصمم امروز بر خواهد آمد***ایشان فرمودند: دشمنان انقلاب اسلامی و ملت ایران در روند مقابله با ایران اسلامی، به صورت به هم پیوسته و جبهه ای عمل می کنند و با نوعی تقسیم بندی وظایف در چارچوب یک طرح کلی، به فعالیتهای جبهه ای برضد انقلاب مشغولند که اگر این واقعیت از سوی تشکلهای دانشجویی درک شود در عمل به وظایف انقلابی، کمک فراوانی به آنها خواهد کرد*** رهبر انقلاب اسلامی خاطر نشان کردند : جبهه مستکبران در چند حلقه بهم پیوسته، دشمنی خود با انقلاب را دنبال می کند که تحریم اقتصادی - ترویج ابتذال، ایجاد تزلزل در مبانی و مسائل اقتصادی از جمله آنهاست و ایجاد ترس در دانشمندان ایران و متوقف کردن حرکت علمی کشور، حلقه مکمل این طرح کلان است. ایشان خاطرنشان کردند: اگر با این نگاه، حرکت تروریستی دشمنان هوشیارانه تحلیل شود، احساس مسئولیت سنگین تری متوجه انسان می شود و مشخص می گردد که دشمن در حرکاتی به هم پیوسته قصد دارد مانع رشد و پیشرفت علمی کشور شود و از این زاویه، ملت ایران را دچار عقب ماندگی مجدد کند. *** حضرت آیت الله خامنه ای تشکلهای دانشجویی را به کارهای فکری و فرهنگی برنامه مند، هدفمند و عمیق توصیه و خاطرنشان کردند: در شرایط فعلی مجموعه های دانشجویی باید توجه و توان خود را به سمت کارهای عمیق فکری و تحقیق در زمینه مسائل کلامی، اخلاقی، تاریخی، مسائل انقلاب و مسائل گوناگون کشور معطوف کنند. ایشان تأکید کردند: در مورد مسائل سیاسی هم باید کارهای عمیق و به دور از احساسات انجام شود
آیا پنداشتید که داخل بهشت می ‏شوید بی ‏آنکه خداوند جهادگران و شکیبایان شما را معلوم بدارد؟!
سوره آل عمران

بازدید : مرتبه
تاریخ : 1391/06/12
روز اول جهادی با یک دنیا انرژی که شب قبل با حرفهای "رعیت مولا" درباره آقا صاحب الزمان (عج) گرفته بودیم ، به روستاها اعزام شدیم. برنامه روز اول این بود که خونه به خونه بریم و اعلام کنیم که 10 روزی در خدمت اهالی اون روستا هستیم.
بعد سر زدن به چند خونه ، دختر بچه ای رو دیدیم که با یک دنیا ذوق به سمتمون می دوید. انگاری یه دنیا حرف داشت! حال و هواش یه جور دیگه ای بود. اومدیم به خودمون بگیریم که حال و هواش به خاطر اومدن ماست که دیدیم این دیگه خیلی خودشیفتگیه! اونقدر تند می دوید که منتظر بودم قبل رسیدن به ما یه بار درست و حسابی بخوره زمین! یا اینکه با اون سرعت بیاد بخوره به ما و ما هم نقش بر زمین بشیم! آخه زمین شیب داشت و مستعد بود برای یک غل دادن درست حسابی آدم!
بالاخره...

این کوچولو رسید به ما و خدا رو شکر به خاطر موقعیت مکانی م.ش خورد به اون. تندی رفت و آمد هوای روستا توی ششهاش فرصت حرف زدن بهش نمیداد. با تعجب داشتیم به این همه شوقش نگاه می کردیم که گفت: "سلام"
ما باید اول بهش سلام می کردیم، نه اینکه ادب رو فراموش کرده بودیمااا! نه... خوب کمی متعجب بودیم و سلاممون فراموشمون شده بود!
بعد شنیدن جواب سلاممون، با ذوق گفت: " من می دونستم امروز میاید...، من می دونستم!"
اولش حسابی از شنیدن این حرفش جا خوردیم! درسته که بچه ها یک ماه قبل برای شناسایی منطقه اومده بودند ولی هیچ کدومشون از تاریخ دقیق اعزاممون به اهالی چیزی نگفته بودند. راستش اصلا اون موقع خودشون هم نمی دونستند که تاریخ دقیقش کیه!
بعدش با خودمون گفتیم بچه است دیگه! حالا یه چی میگه! اما اینجوری نمی شد. فضولی که از درون قلقلکمون می داد نمی ذاشت راحت از کنار این قضیه بگذریم و با یه دلیل ساده باهاش کنار بیایم.
حس فضولیم رو کمی جمع و جور کردم و ازش پرسیدم: " خانمی از کجا می دونستی ما امروز میایم؟!"
لبخند روی لبهاش بیشتر شد. نمی دونم، شاید داشت به قیافه متعجب من می خندید! خب حق داشت بچه! با چشمهایی که از خوشحالی حسابی برق میزد بهم خیره شد و گفت: " خواب دیدم."
می خواستم بخندم دیدم زشته! م.ش گفت بچه است یه چی داره میگه. منم اولش به خودم همین رو گفتم. ذهن بچه ها خلاقه، به خاطر ذوقش اینو گفته. اما یه حسی می گفت خیالات کودکانش نیست. اولش خواستم بیخیال خوابش بشم و به زینب وکوچولویی که از اون اول روستا همراهیمون کرده بود و ما رو با اهلی روستا آشنا کرده بود بگم بیا بریم باقی روستا رو ببینیم و با سایرین آشنا بشیم، اما بعدش گفتم حالا یه سوال کوچیک که اشکالی نداره. برگشتم سمت دختر و بهش گفتم: " چی خواب دیدی؟" اولش کمی مکث کرد. با مکثش گفتم حدسم درست بوده و حرفش از روی خیالات کودکانه اش بوده. اما وقتی جوابی رو که داد شنیدم، تمام بدنم یخ کرد. گفت:"خواب دیدم یه آقایی اومد روستامون و چراغها رو روشن کرد و پشت سرش شما اومدید."
حرفهای "رعیت مولا"، نگاه امام زمان، جهادی، دل پاک مردم روستا ....
هنگ کردم. یعنی یه آقایی به اون بزرگی به حرکت کوچیک جهادی ما نگاه میکرد؟! یعنی براش مهم نبود رنگ دلامون چه رنگیه و تو دلامون چه خبره؟! یعنی خود آقا اجازه داده بودند که ما بیایم تو این روستاها؟! یعنی خودشون انتخابمون کردند؟!
نمی دونم بچه های روستا فهمیدند که از شنیدن اون خواب ما جا خوردیم یا نه! اما بعد 11 روز از اون اتفاق من هنوز گیجم.

یعنی آقا "منتظران مصلح" رو باور دارند؟!

اگر آره، پس چرا ما هنوز باورش نکردیم؟!


ارسال توسط مجاهد

روزی این هفته

امام جواد (ع) :


صبر را بالش كن ، و فقر را در آغوش گیر ، و شهوات را به دور انداز ، و با هوای نفس مخالفت كن ، و بدان كه در برابر دیده خدایی ، پس بنگر كه چگونه ای .

تحف العقول ، ص 478

خبرنامه

لطفا آدرس ایمیل خود را به طور کامل وارد نمایید:

پس از ثبت آدرس ایمیل خود، لینک تاییدی به ایمیل ثبت شده ارسال می گردد و شما پس از کلیک بر روی آن لینک ، عضو خبرنامه «منتظران مصلح» خواهید شد.

آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
تصاویر
خاكیان افلاكی
دوستان

خرید شارژ

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا