جهادی که می روی تازه احساس می کنی می توانی نفس بکشی ...انگار خدا در زندگیت جریان میابد.انگار تازه راه های نرفته را میابی ...
انگار می فهمی میتوان مهربان تر بود .
خوش خلق تر بود.
صبور تر بود.
گاهی حتی می فهمی که چقدر می توان به خدا نزدیک تر شد. انگار حس می کنی شادی امامت را که با بعضی کارهایت بیشتر می شود می بینی. و نمی فهمی که چرا ما گاهی در زندگی راه را گم می کنیم و گیر می دهیم به بیراهه های خدا ...
گاهی یک نفس با یک رفیق بودن را با تمام دنیا عوض نمی کنی چون تو را به یاد خدا می اندازد. وحتی می بینی لبخند خدا را بر روی زمین که در صمیمیت بین بچه ها ، در نماز های با اخلاص و حتی در خواب های سرشار از خستگی بچه ها موج می زند.
اما گذاشتن و گذشتن قانون خداست  
گذشتن با همه دل بستگی ها و بدون اینکه پای بند دنیا شوی...
بزرگی می گفت اگر بخواهی بزرگ شوی باید ببخشی ...باید دلت را بزرگ کنی و همه ی دریاها را ببری آنجا.
باید از لحظات شیرین جهادی حتی از دوستانی که لبخند خدا هستند بگذری و راه بیفتی.
اگر بخواهی همه چیز را در کوله ات جا بدهی زیر بار سنگینی خودت له می شوی .نمی توانی حرکت کنی و جلو بروی . باید ببخشی همه چیز را ... بدی ها و خوبی ها را ..
خوبی ها را در خاطرت نگه داری و بدی ها را از ذهنت بیرون کنی.
باید همه تجربه هایت را هم ببخشی ...حتی رد پاها را هم ...برای کسانی که سالهای بعد قدم در این راه خواهند گذاشت.
 بخل نورز...شاید به رد پاهایت نیازی باشد.
92/5/31
ساعت 3صبح
اتوبوس برگشت به تهران